تبليغاتX
فازمتر
فازمتر
مواظب باشید! خطر برق گرفتگی !؟!
قطار هفت و پنجاه و چهار دقیقه
ساعت هفت و پنجاه و چهاردقیقه ، ایستگاه مترو طرشت ، تهران
لحظه ای به ساعتم نگاه كردم در حال پایین رفتن از پله ها ی مترو بودم بدون ا ینكه دیرم باشد ، دیرم شده بود، هیچ اطلاعی ازحركت قطارها نداشتم ولی احساس می كردم كه قطار همین الان میرسد و می خواستم زودتر به راهرو اصلی برسم. ( فرار كنید جون خودتون رو نجات بدید اونا خیلی خطرناكند) اینها صداهایی بود كه من از پایی
ن شنیدم . لحظه ای ایستادم و كمی ترسیدم ولی باز بدون اراده راه پله رابه طرف پایین ادامه دادم . هنوز به پله های آخر نرسیده بودم كه دربان را دیدم كه با رنگی پریده به من رسید و گفت : دیونه كجا میری ميخوای بمیری احمق برگرد وسریع ازكنار من رد شد و رفت بالا ؛ ومن مردد ایستادم ، لحظه ای دودل بودم ولی باز بدون اراده به طرف پایین راه افتادم و بدون اینكه بلیطی خریده باشم دستم را تو جیب بردم و بلیطی در آوردم وخودم آنرا پاره كردم و داخل سطل انداختم و باز به پایین رفتم دیگر صداها تمام شده بود و همه چیز ساكت و آرام بود . داخل راهرو اصلی كه شدم همه چیز بیش از حد عادی بود . چند نفرایستاده ومنتظر مترو بودند . واقعا عجیب بود چه چيز دربان را ترسانده بود؟ پيرمردی عصا به دوش روی يكی از صندلی های انتظار نشسته بود . نزدیكتر رفتم و از پیرمرد پرسیدم : ببخشید آقا اینجا اتفاقی افتاده ؟ پيرمردجواب داد: نه عزیزم مثل همیشه است اين قطارهیچ وقت دیرنكرده،می دونی پدرم كه سوار مترو شد 90 ساله بود و پدربزرگم 40 سال پیش سوار اين قطار شد وحالا من سوار این قطار می شوم . من دیگر نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و زدم زیر خنده و با خنده از پیرمرد خداحافظی كردم خنده ول كن ما نبود طوری كه موضوع را فراموش كردم و همین طور  می خندیدم كه مترو وارد ایستگاه شد و ایستاد . جمعا چهار نفر تو ایستگاه بودند همه سوار شدند ولی كسی پیاده نشد . داخل مترو نيز مثل روزهای دیگه بود چیز مشكوكی نمی دیدم . دو نفر با همدیگر حرف می زدند یكی از آنها انگشت اشاره خود را نشان می داد و می گفت : می بینی 10 سال پیش وقتی اشتباهی می خواستم پیاده شم انگشتم لای در گیر كرد و شكست از اون موقع همین طوره اون یكی هم باكمال شرمندگی دست خود را از جیبش بیرون كشید و انگشتش را نشان داد وگفت :مال من هم همین طوره! و من باز زدم زیر خنده وقاه قاه خندیدم با اینكه خیلی بلند می خندیدم كسی حتی یک نیم نگاه هم نكرد و نگفت كه چرا می خندم حتی آن دو نفر ! یک چیز برایم عجیب بود وآن تاریخهای مضحكی بود كه آن روز داخل مترو می شنيدم ، در ضمن یادم    می آمد كه قبلا اسم ایستگاهها را روی در زده بودند ولی امروز از آنها خبری نبود . همین طوركه داشتم به در و ديوارهاي مترو نگاه مي كردم و دنبال اسم و آدرس بودم مترو وارد ايستگاه ديگري شد . بيست سی نفر ديگر سوار شدند ولی كسی پیاده نشد . راستي از اون خانمی كه اسم ایستگاهها را اعلام میكرد هیچ خبری نبود تنها در بعضی از ایستگاهها كه مسافرین زیادی بودند مردی می گفت:( به قطار خود خوش آمديد ) فقط همین . آدمها خیلی معمولی بودند و همه ی آنها تاریخهای عجیبی به زبان    می آوردند واقعا گیج شده بودم . یک چیز دیگر برایم عجیب بود و آن اینكه خانومها بدون حجاب بودند وكسی به آنها چيزی نمی گفت یعنی اصلاكسی به آنها توجه نمی كرد . در حال وارندازی آدمها بودم كه در وا شد و نگهبان مترو داخل شد و گفت: خانومها و آقایون بلیط لطفا ! و بر گشت با تاكید به من گفت : بلیط آقا !من با كمال تعجب گفتم:بلیط را داخل ايستگاه پاره كردم ودر سطل انداختم . وقتي بقیه را دیدم كه دستشان بلیط آبی رنگ است با تعجب به مردی كه كنارم نشسته بود گفتم: اینها بلیتهای جدید این ماهه؟ ومرد گفت : ( نه فدات شم اینها سالهاست كه همین طوره! نگهبان به آرامی به پشتم زد و گفت : پسر جان تو اشتباه سوار شدی ، این مترو به آنجا می رود ! و من انگار كه نشنیدم پرسیدم : قربان به كجا می رود ؟ ناگهان همه ساكت شدند و نگاهها به من و نگهبان خیره شد و بعد از كمی همه سرشان را به پایین انداختند.نگهبان گفت : پس تو همین ايستگاه پیاده شو، و من باز از نگهبان پرسیدم : این فقط یک خط مترو ویک قطار مشخصه یعنی چی كه من اشتباه سوارشدم؟ نگهبان با لبخندملیحی گفت:خوشا به سعادتت جوون ! و قطار ایستاد و نگهبان به من گفت : پياده شو تو اولین مسافر این قطاری كه پیاده مي شی .در آن لحظات نمی توانستم كه چيزی بگویم و با دهان باز پیاده شدم . درحال پیاده شدن به مسافرین نگاه می كردم همه در حال سوار شدن بودند حتی یک نفر هم پیاده نشد البته بجز من ، و مسافرين مرا با لبخند بدرقه می كردند ودست تكان می دادند، همه چیز بر عكس بودمن بایداز آنها خداحافظی می كردم،نمی دانم چرا همه می خواستند كه جای من باشند ، و من از ایستگاه خارج شدم وپله ها را به سمت بالا ادامه دادم كم كم صداهایی شنیدم : فرار كنید جون خودتون رو نجات بدید این خیلی عجیبه .اين ها را نگهبان می گفت وقتی كه مرا دید مات و مبهوت به من نگاه كرد و گفت: تو زنده ای؟من گفتم كه یعنی چی؟ البته كه زنده ام و وارد محوطه بزرگ ایستگاه شدم . بله الان می شناختم ایستگاه توپخانه بود و پله ها را باز به سمت در خروجی پیش گرفتم . در حال بالا رفتن از پله ها بودم كه به ساعتم نگاه كردم. ساعت هفت و پنجاه و چهار دقيقه بود . داخل خیابان اصلی توپخانه شدم. همه چیز مثل روزهای قبل بود. شلوغ و پر سرو صدا و هركس دنبال كار خود و من فقط یک چیز را فهمیدم كه این قطار سالها پیش از اینكه مترویی باشد هر روز راس ساعت هفت و پنجاه و چهار دقيقه از زیر پاهای من و شما می گذرد.

2 نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط یک فازمتر کوچک | 
ایول خلاقیت!
يک شرکت معتبر توی اروپا برای استخدام کارکنانش يک سوال طرح کرده
پايينو نگاه نکنيد . به نظر شما بهترین انتخاب کدومه؟

فرض کنيد که سوار بر اتومبيل خود در يک روز بارانی هستيد و فرض کنيد که شما فقط می توانيد يک نفر را سوار اتو مبيل خود کنيد .
شما در ايستگاه اتوبوس ۳ نفر را می بينيد:


۱
 ) يک پيرزن که حسابی خيس شده.
۲)يکی از دوستان قديمی تان که يک بار جان شما را از مرگ نجات داده.
۳)فرد مورد نظری که هميشه در ارزويش بوديد تا با او باشيد.

اگر شما باشيد کدومو انتخاب می کنيد؟؟؟


 

اکثر شرکت کننده ها گزینه ی ۳ را انتخاب کردند ولی
کسی که به عنوان کارمند در اين شرکت استخدام شد اينجوری به اين سوال جواب داد:
به محض رسيدن به ايستگاه از ماشين پياده شده سوييچ ماشين را به دوستم ميدهم و از او ميخواهم پيرزن را برساندو
خودم در کنار فرد مورد نظر می مانم و او را همراهی می کنم!

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 1:8 بعد از ظهر  توسط یک فازمتر کوچک | 
 
صفحه نخست
(email)پریز برق
خازن
درباره وبلاگ
من یه فاز متر کوچیکم متعلق به یک دانشجوی برقی به نام تیکا ! (رفیقاش تیکا صداش می کنند!)
می خوام تو اینجا از خاطراتم بگم, از اتفاق هایی که برای من و صاحبم می افته .
مواظب باشید ! برق نگیردتون D:

قطعی های برق
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل فروردین 1386
هفته اوّل دی 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته سوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته چهارم آبان 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
دوستان
حکم
  دنیای من
  وب نوشت
  چند یادداشت
  كوير تنهايي من
  بچه اسکیزوفرنی
  تیمارستان مرکزی
  لينكدوني بي همتا
  ترفند های کامپیوتر
  عکسهای دیجیتالی من
  إلفها
  دیوونه
 
لینکها
Sharemation
  تور مجازی در شریف
  عکس قدیمی از چالوس1
  عکس قدیمی از چالوس2
  عکس قدیمی از چالوس5/2
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

دوستدار شما
یک فازمترکوچک

Google





Powered by WebGozar

ساعت

 

Free Web Site Counter
فازمتر